۱۳۸۸ شهریور ۳۱, سه‌شنبه

خاورمیانه

در پایتخت قصه‌های هزار و یک شب
دیکتاتوری را به دار کشیدند

سلطان سلیم
برای جفت و جور کردن کابوس امپراتوری
به هلال خصیب سفر کرد
شاه عباس
برای لندن پیام فرستاد
عبدالوهاب
روی نقشه‌ی صحرا خم گشته
تا رد پای ترک‌ها و مجوس‌ها را
به انگلیسی‌ها نشان دهد

این‌جا خاورمیانه ‌است
سرزمین صلح‌های موقت
بین جنگ‌های پیاپی
سرزمین خلیفه‌ها، امپراتوران، شاهزادگان، حرمسراها
و مردم نمی‌دانند
برای اعدام یک دیکتاتور
باید بخندند یا گریه کنند.

حافظ موسوی، خرده‌ریز‌های خاطره‌ها و شعر‌های خاورمیانه، انتشارات آهنگ دیگر


پ.ن : عاشق شعر های حافظ موسوی ام

۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

دو پستک

تا حالا دیدید کسی در ایران ، از یک فرد غربی یا شرقی ، بجز ایرانی یا اسلامی ، تقدیر کند ؟ تا حالا در این کشور بزرگداشت نیلز بور برای خدمتش به بشریت برگزار شده ؟ کسی گفته نیوتون دمت گرم ؟ یا در علوم هم ، بحث خودی و غیر خودی پا برجاست ؟
تنها جایی که یادم میاید انیشتین اسمش آمده باشد ، در کتاب دینی است که جمله ای از او نقل شده بود که اسلام دین خوبی است.
کجای کتابهای درسی نوشته اند که فلان فرهنگ را از یک کشور یاد بگیرید ؟ یا بهمان اخلاق اروپایی ها خوب است ؟ چه کسی در همین بیشتر بدانید های مسخره ، به ما گفت در زمان جنگ روس ها وسایل عتیقه ی آرمیتاژ را به سیبری فرستادند تا مبادا آسیبی ببینند ؟ چه کسی از نظم آلمانی ها برایمان تعریف کرد ؟
من یک کلمه هم یادم نمی آید .

....

شما برای رهایی از این جهان کوفتی به چه چیزی وصل شده اید ؟ عرفان ، تصوف یا کلاس های کارل گوستاو یونگ ؟ ورزش های ایروبیک چطور ، یا شاید هم یوگا ؟
نگران نباشید ، آن جا هم چیزی بد تر پیدا می کنید.

......

۱۳۸۸ شهریور ۲۵, چهارشنبه

شعر گقتن وحشیانه است



شعر گفتن وحشیانه است آقای سروش

متوجه هستید که منظور من ، اشاره به ابیات نقل شده از مولوی و حافظ نیست . استفاده از این اشعار در بسیاری از موقعیت ها ، جان مطلب را در خود دارد و به عمق کلام می افزاید ، اما آقای سروش ، شعر گفتن به مولانا و خیام و نیما خلاصه نمی شود ، بعضی اشخاص استاد شعر گفتن اند حتی اگر یک بیت از هیچ شاعری نقل نکند . شاعری یک مرام است ، مرام انسان هایی که سخن های زیادی بر زبان می آورند ، اما چیزی نمی گویند . حرف می زنند ، اما کل حرف آن ها را می توان در 2 جمله خلاصه کرد ، شاید هم کم تر. شعر گفتن وحشیانست آقای سروش. خیلی وحشیانه . باور کنید.
نامه ی بلند بالای شما را خواندم ، قبلا هم نامه هایی از این دست ، خطاب به رهبر ایران خوانده بودم ، از طرف آدم هایی که آن چنان که شما هستید ، روشنفکر نبودند . اما متاسفانه تفاوتی میان نامه ی شما و آن آدم های عادی ندیدم ، جز تسلط شما بر شعر خوانی ، تسلطی که نامه ی شما را به یک اثر هنری (به نظر من) تکراری تبدیل کرده. شعر گفتن ویروسی است آقای سروش ، به دور و برتان نگاه کنید ، از روشنفکران و جوانان سبز پوش ، همه و همه استعداد نابی در سراییدن شعر دارند.
شعر گفتن وحشیانه است دکتر سروش ، این را دوستی به من فهماند که در نوشته اش متن سخنرانی سید محمد خاتمی در روز 2 خرداد امسال را نوشته بود . حرف های " مردی با عبای شکلاتی " هم مانند نامه ی شما ، یک شعر بلند بالا بود ، شعری که هیچ چیزش یادم نمانده.
آقای سروش ، دین پژوهی امروز شما را می ستایم ، اگر چه در این ضمینه اطلاعات کمی دارم . اما نمی توانم به امثال شما ، زیاد اعتماد کنم . باور کنید این کار نه از روی کینه ، که از روی نگاه به تاریخ می کنم .
جناب سروش ، شما 35 سالتان بود ، شما یک جوان انقلابی ساده نبودید ، به قول آقای جعفری در اوج بلوغ عقلی و پختگی و درایتِ فکریِ موجود انسانی . شما 35 سالتان بود ، با معلومات بالا . چطور توانستید آن فرمان ها را به دانشگاه ها ابلاغ کنید ؟ چه کسی اول از اسلام ناب محمدی در علوم انسانی صحبت کرد ؟ شما یا رهبر امروز انقلاب ؟ حتما شما هم متن سخنرانی رهبری در مورد علوم انسانی را مطالعه کرده اید . با خواندنش کمی به فکر فرو نرفتید ؟ یاد مصاحبه های اول انقلاب خودتان نیفتادید ؟ یاد روز هایی که به جای رهبر فعلی شما و دوستانتان بر سر قدرت بودید .
مشکل این بود که شما هم تحت تاثیر شعر های زیبای دیگران بودید ، شعر هایی به زیبایی نامه امروزتان ، شعر هایی در نفی دیگران ، در نفی دشمن . در ساختن جزیره ی جمهوری اسلامی ، ساختن جزیره ای که فکر می کردید مستقل از جهان بیرون است.
نخواهید که به شاعران اطمینان کنم آقای سروش ، آن ها خوب شعر می سرایند اما بدبختانه چیزی نمی گویند . شاعران امروز ، دیروز بر سر قدرت بودند ، شما هم بودید ، شما هم مسبب وضعیت خفقان آور امروزید ، شما هم در ساخت این بدبختی ها سهم داشتید . لا اقل شجاعانه به اشتباهتان اعتراف کنید ، لا اقل امروز که میخ بر سر رهبر می کوبید ، سوزنی هم به خود بزنید ، اول انقلاب را یادتان بیاید ، دهه ی شاد شصت را هم . لا اقل دیگر امروز دست از شعر گفتن بر دارید و به فکر چاره باشید . این نامه ها دردی را دوا نخواهد کرد ، نامه هایی که جدای از یک جانبه گرایی و احساسی بودنشان ، سراسرتکراری اند و فقط به زبان های مختلف ، ساله است که نقل می شوند .
مردمان ایران احساسی اند آقای سروش ، مردمان ایران عاشق شعرند . شعر گفتن برایشان حکم لا لایی را دارد ، زود خوابشان می گیرد و شروع به دیدن رویاهای زیبا می کنند . برایشان حکم مواد مخدر را دارد ، کمی فکرشان را رها می کند و درد هایشان را تسکین می دهد . اما فقط تسکین می دهد ، حکم قرص آرام بخش برای یک فرد سرطانی .
شعر هیچ دردی را دوا نمی کند آقای سروش. شعر فقط آن ها را آرام می کند ، اما دردشان را دوا نخواهد کرد
شعر گفتن وحشیانست دکتر سروش. باور کنید


* نام متن برگرفته از متن علی خادمی در مورد سخنرانی سید محمد خاتمی در روز 2 خرداد


۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

Bloody september Bloody


هر آنچه سخت و استوار است ، دود می شود و به هوا می رود / کارل مارکس

تاریخ اسرار این یکی را هم تف می کند . شاید 20 سال ، 30 یا 50 سال دیگر . اما در حدس و گمانتان این را بگنجانید که آن روز سازمان سیا اسنادی را منتشر خواهد ساخت و در آن اعلام خواهد کرد ما خودمان در این حادثه نقش داشتیم و از مردم افغانستان معذرت می خواهیم . لبخند تلخ پیرمرد 70 ساله افغان را بیاورید جلوی چشمتان ، پیرمردی که به خاطر پیامد های یک سوء تفاهم خانواده اش را در حمله آمریکا از دست داده و حالا دارد معذرت خواهی می شنود.
برادر و یا خواهر افغان ، خودت را ناراحت نکن ، از ما هم به خاطر ریدن به تاریخمان معذرت خواهی کرده اند .

....

دیگه کی 11 سپتامبر شیلی رو یادش مونده ؟ برج های دوقلو روی سر آلنده هم خراب شدند

۱۳۸۸ شهریور ۱۵, یکشنبه

آخرین تانگو در پاریس


ویلونیستی به داخل مترو رفت و مثله دوره گرد ها و نوازندگان دانشجو ویا مسافران لنگ پول ، شروع به نواختن سازش کرد. مردم هم طبق روال هر روزه از کنار نوازندگان رد می شدند و به آن ها انعامی می دادند. آقای ویلونیست ، 32 دلار به جیب زد ، 32 دلار ناقابل.
ویولونیست که بود ؟ جاشوا بل ، ویولون نواز اهل آمریکا ، برنده جایزه ی گرمی . آقای بل دو روز قبل کنسرتی داشت در شهر بوستون که میانگین قیمت بلیطش ، حدودا 100 دلار بود.
چند درصد از جمعیتی که آن روز ، از کنار جاشوا بل رد شدند تا به حال به " کنسرت هال " شهرشان نرفته بودند ؟ فکر نمی کنم که بالای بنجاه درصد ... پس چطور آن ها نتوانستند بل را تشخیص دهند ؟
حالا قضیه ی مترو به کنار ، فرض می کنیم که ما آقای جاشوا بل را گذاشته ایم جایی که می دانیم کنسرت برو ها از کنارش رد می شوند ... فکر می کنید آن ها چند دلار به جاشو بل با لباس مبدل می دهند ؟ 50 دلار ؟ 70 ؟ 80 ؟ یا حتی 100 ؟ آن ها چند دلار به چاشوا بل ، نوازنده ی دوره گرد ، پول می دهند ؟
من از این اتفاق و هزاران اتفاق مثل این به این نتیجه رسیدم که توانایی ها و استعداد های آقای جاشوا بل و استاد کلهر و رامبراند برای مصرف کنندگان امروز در اولویت اول نیستند . بیشتر از کاری که آن ها می کنند ، مارک شان مهم است . بارکدشان
فکر می کنید چند نفر از آن هایی که ماه قبل ، به دیدن گنجینه ی موزه ی هنرهای معاصر رفتند و نقاشی ها مارسل دوشان و پابلو پیکاسو را دیدند ، اگر همان نقاشی ها را در کنار جوب می دیدند هم همان به به و چه چه را می کردند و می فهمیدند که آن اثر مال کیست ؟
کسانی که لباس شب پوشیدند ، موهایشان را جمع کردند ، بهترین ادکلنشان را به خود زدند ، پاپیون بستند و راهی کنسرت هال بوستون شدند، برای شنیدن صدای ویلون آن جا نرفتند . آن ها برای جاشوا بل نابغه آن جا نبودند ، آن ها برای شو دادن رفتند ، برای نمایش . برای فریاد زدن اینکه ما هم اینجا بودیم ، هستیم و شاید از رفقا عقب تر نیستیم.
آن ها به نواختن جاشوا بل بی تفاوتند . از جاشوا بل فقط اسمش را می خواهند سالن عظیمش را . اگر جای جاشوا ، شاگرد جوانی هم به روی صحنه می رفت ، جمعیت عظیمی از آن شیک پوشان خوشبو ، تفاوتی احساس نمی کردند.
شکی نیست که ماجرا به آقای ویولونیست هم حتم نمی شود. مارک ها همه جا دنبالمان می کنند .
فرض کنید قرار است انتخاباتی برگزار شود ، اما اسم های نامزد ها ، چهره شان و نام حزبشان منتشر نخواهد شد . صرفا هر روز در یک روز نامه ، عقاید و برنامه های همه ی این افراد ذکر خواهد شد و مناظره هایی هم صورت خواهد کرفت و متن آن به چاپ همان یک روزنامه ی سراسری می رسد . ( به جای اسم کاندبدا ها در مناظره از اسم مستعار استفاده می شود ) . پس از طی زمان ذکر شده ، انتخابات با همان اسم های مستعار برگزار می شود . و یکی از این اشخاص انتخاب خواهد شد.
حالا در نظر بگیرید که همین انتخابات با فضای رسانه ای ، در نقطه ی دیگری از کشور برگزار شود . آیا نتایج یکسانند ؟ اگر نیستند چرا ، مگر ملاک رای دادن ، برنامه ها و اقتدارو مدیریت شحص نیست ؟ یا ملاک چیز هایی دیگری است ؟
من فکر نمی کنم که نتیجه ی دو انتخابات یکسان باشد. اگر هم یکسان باشد با اختلاف درصدی مشابه نخواهد بود . چرا اینطور به نظرم می آید ؟ چون تاثیر این جوی را که فقط به دنبال اسم ها و رسم هاست ، حس می کنم. اگر در همین انتخابات ریاست جمهوری خودمان ، فقط برنامه های طرفین اعلام می شد ، باز هم چنین داستان هایی داشتیم ؟ آیا نبودند کسانی که نهفمند فلان جمله را احمدی نژاد گفته یا موسوی ، ولی در حالت رسانه ای رای را به یکی از این دو داده باشد ؟
پس ملاک انتخاب چیست ؟ قیافه ی کاندیدا ؟ لباس پوشیدنش ؟ یا اسمش و نام حزب پر آوازه اش ؟
ممکن است حرف از این بزنید که بدون فضای رسانه ای و برملا کردن اسم ها ، گذشته ی فرد زیر ذره بین نخواهد رفت ولی من می گویم اگر فرد مورد نظر برای شرایط فرهنگی امروز ( مثلا ) برنامه عالی داشته باشد اما 20 سال پیش با میله چشمان هنرمندان را کور می کرده ، این مهم نیست . ای دو مستقل از یکدیگرند. و اگر می گویید که به همچین آدمی اطمینان نیست که دوباره همان اعمال را انجام دهد ، در واقع دارید می گویید که ممکن است کاندیدا زیر تمام قول هایش بزند ، که این ربطی به جو تبلیغاتی ندارد و در هر دو حالت انتخابات ، امکان وقوعش می رود !
انتخابات مسئله ی پیچیده است ، بیاید در مورد کیشلوفسکی حرف بزنیم ، شاید هم برگمان . با تجربه برایم ثابت شده که بسیاری از طرفداران سینما ، چشمانشان روی اسم های تیتراژ خیره مانده . کسانی که می خواهند حتما از فیلمهای فلینی خوششان بیاید ، چه خوب باشد و چه نه ، کسانی که از زبانشان نمی شنوی که گدار کارگردان خوبی است ولی فلان فیلمش مزخرف است . حالا اگر فیلم های گدار را بی نام نشان ، نشانشان بدهی ، شاید از شدت بد بودن عق بزنند ، ولی وقتی بر صفحه ی جعبه ی جادویی با فونت بولد شده نام گدار را می بینند ، خود را عاشق سینمای " سراسر تجربه ی " گدار می بینند.
به نظرم اصالت همه چیز در شرف نابودی است . اصالت من یکی را یاد چیز های جالبی نمیدازد. بیشتر چهره یک پیرمرد روی صندلی چوبی و در حال نواختن در دستگاه ماهور می افتم . ولی منظورم از اصالت این چیز ها نیست . منظورم دلیل وجودی است . جوهره ی اصلی . قسمتی از ماجرای یک رمان که اگر حذف شود ، کل داستان بی معناست .
به نظرم توجه ما با بخش های غیر ضروری داستان خیلی بیشتر از قسمت های اصلی داستان شده . و این توجه در حال نابود کردن اصلیت داستان است.
در حال حاضر شاخ و برگ ها و حاشیه ها برایمان مهم تر از اصل موضوع است ، چیزی که روزی ما را به پوچی ذهنی خواند رساند

همه ی این ها مرا یاد یک فیلم می اندازد ، کاملا بی دلیل.
آخرین تانگو در پاریس

۱۳۸۸ شهریور ۲, دوشنبه

ابتذال

بحث های روشنفکرانه را پیش نکش
بگذار به جای قهوه
کاهو سکنجبین مان را بخوریم
با پچپچه های خاله زنکی در کنارش
بگذار ابتذال کارش را بکند
بگذار ساعتی درباره دوست دختر سارکوزی صحبت کنیم
و از اتاق خواب این و آن سردربیاوریم

کلاسیک ها را خفه کن لطفا
باخ را خفه کن
بیا به ابتذال عادت کنیم
به شهرام شپ پره
اسپیلبرگ بازی بس است
برگمن بازی کافی است
برای رفع کسالت
بیا همین دایره های زنگی را ببینیم
همین فیلم های بدقوراه بومی

بیا اینجا
جایی که معنای آبگوشت و پیتزا یکی شده است
و هر چه می گندد
با اندکی سس مخصوص، مزه دار می شود
اندکی سس آزادی
اندکی سس دموکراسی


اما بوی تند مسمومیت
همچون گنداب زباله در هوا پیچیده است
و عفونت حتی به چشم های کودکان یک روزه هم رحم نکرده
پس بیا به ابتذال عادت کنیم
و پارچه سفید را بالابگیریم
تا دیگر کسی در تسلیم بودنمان تردید نکند
بعد
هر وقت دلت برای فنجان قهوه ات تنگ شد
و برای کتابهایت
تا گوشه ای دور از هیاهوی ابتذال
تنهایی را مزه مزه کنی
بیاد آر
که با دستهای خودمان
در روزگاری که همین دیروز بود
گورمان را کندیم


م-ت :مهجاد


و ابتذال با خیال راحت کارش را کرد و رفت

۱۳۸۸ مرداد ۲۹, پنجشنبه

......

تاکید بی معنی آقای کروبی بر داشتن وزیر زن و یا وزیری از اقوام مختلف ، در دوره ی تبلیغات انتخاباتی ، برای من بسیار آزاردهنده بود . اگر ما آقای موسوی را متهم به پوپولیست بودن ،( به حق )، می کنیم ، شرط انصاف این است که همین را در مورد جناب کروبی نیز بگوییم. اصرار عجیب بر استفاده از وزیر زن ، به مثابه اصرار ورزیدن رقیب بر استفاده از نیروهای بسیجی است. اگر ما در حال حاضر ، موقعیت اسنتفاده از وزیر زن را نداریم ، ویا مدیران ارشد زنان در کشور وجود ندارد ( و یا بسیار کم است ) ، پس چه لزومی است که این شعار را بدهیم و به نفرت آور ترین شکل ، از زنان و اقوام دیگر ، استفاده ی ابزاری کنیم ؟ مشکل زنان ، وزیر شدن و یا نشدن نیست . یعنی شروع مشکل آن ها از وزیر شدن یا نشدن نیست . مشکل ساختاری است و با وزیر کردن زنان هم کاری از پیش برده نمی شود . مهم کار آمدی وزیران است ، نه جنسیت و امثالهم . چه فرقی دارد که مثلن وزیر رفاه ما زن باشد ، یا مرد ، یا هم ج.ن.س گرا یا قد کوتاه با ریش بلند یا قد بلند با موهای زرد ؟ شاید بگویید که رنگ مو و قد کوتاه ، قابل قیاس با جنسیت نیست ، اما من از شما می پرسم که اگر بحث ، بر سر کار آمد بودن باشد ، آیا صحبت در باب جنسیت ، به مسخرگی صحبت در مورد رنگ مو نیست ؟
بحث های دیگری چون قومیت هم همین داستان را دارد . با گماردن استاندار سنی ، مشکل کردستان حل نخواهد شد . اعمالی از این قبیل فقط موفق به ایجاد بمب رساننه ای خواهند شد ، موضوعاتی چون این اولین انتصاب وزیر سنی از اول انقلاب بوده ، یا همین در مورد زنان و ... ولی در عمل نه زنان به جایگاه واقعی خود می رسند ، نه اقوام ، چون همه مان خوب می دانیم که مشکل گماردن اشخاص نیست ، مشکل جلوگیری از رشد افراد و جنسیت های خاص در مراحل اولیه رشد اجتماعی است . مشکل آن جائی است یک مهندس برتر بلوچ با یک مهندس برتر فارس ، برابر ی ندارد
این سخن را به آقای کروبی گفتم ، اما فقط نیم نگاهم به اوست . چشمانم روی تصویر رئیس جمهوری بر روی تلویزیون خیره شده که دارد وزرای زن را اعلام می کند و وعده ی بیشتر شدن آن ها را نیز می دهد . چشمانم روی کارنامه ی این زنان خیره شده و مانده ام چه در موردشان بگویم .
چشمانم خیره شده ، خیره روی پوپولیسم